عیبگوی

مترادف‌ها

ایرادگیر، ملامت‌گر، بدگوی

متضادها

ستایشگر، ممدوح

لغت نامه دهخدا

عیبگوی. [ ع َ / ع ِ ] ( نف مرکب ) عیب گوینده. عیب گو. بدگوی. ( ناظم الاطباء ). شمارنده عیب و بدی:
تو عیب کسان هیچ گونه مجوی
که عیب آورد بر تو بر عیبگوی.فردوسی.عیب گویانم حکایت پیش جانان گفته اند
من خود این پیدا همی گویم که پنهان گفته اند.سعدی.چند گویی که بداندیش و حسود
عیبگویان من مسکینند.سعدی.گه بیخبران و عیبگویان از پس
منسوب کنندم به هوی و به هوس.سعدی ( کلیات چ فروغی ص 675 ).

فرهنگ فارسی

عیب گوینده عیب گو بد گوی

جمله سازی با عیبگوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 گر بیخبران و عیبگویان از پس منسوب کنندم به هوی و به هوس

💡 فردی که همواره عیبگوی دیگران است، معمولاً نمی‌تواند در روابط اجتماعی خود با صداقت و محبت، پیوندهای عمیق و پایداری با مردم برقرار کند.

💡 به جای اینکه یک عیبگوی همیشگی باشید، سعی کنید نقاط قوت اطرافیان خود را ببینید و برای پیشرفت واقعی آن‌ها به آن‌ها کمک کنید.

💡 او به دلیل داشتن روحیه عیبگوی، همیشه در جلسات کاری به مشکلات کوچک اشاره می‌کرد، اما هرگز راهکاری عملی برای حل آن‌ها ارائه نمی‌داد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران