لغت نامه دهخدا
عقیقی. [ ع َ ] ( ص نسبی ) منسوب به عقیق. عقیقین. ( فرهنگ فارسی معین ):
خود هنوزت پسته خندان عقیقی نقطه ای است
باش تا گردش قضا پرگار مینائی کشد.سعدی.
عقیقی. [ ع َ ] ( اِخ ) علی بن احمدبن علی. از علمای امامیه در قرن سوم هجری. رجوع به علی عقیقی شود.