عصاکش

لغت نامه دهخدا

عصاکش. [ ع َ ک َ / ک ِ ] ( نف مرکب ) عصاکشنده. آنکه با گرفتن عصای نابینا او را راهبری کند. ( از آنندراج ). امیر. ( از منتهی الارب ):
زآنکه بینائی که نورش بازغ است
ازعصا و از عصاکش فارغ است.مولوی.در عصای حزم و استدلال نیست
بی عصاکش بر سر هر ره مایست.مولوی.کوری نمیرود به عصاکش برون ز چشم
خود خوب شو چه در پی خوبان فتاده ای ؟صائب ( از آنندراج ).آن عصاکش که گزیدی در سفر
بازبین کو هست از تو کورتر.مولوی.گفته ایشان بی تو ما را نیست نور
بی عصاکش چون بود احوال کور؟مولوی.

جمله سازی با عصاکش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کوری نمی‌رود به عصاکش برون ز چشم خود خوب شو، چه در پی خوبان فتاده‌ای؟

💡 ور عصای حزم و استدلال نیست بی عصاکش بر سر هر ره مه‌ایست

💡 خواری ز طمع دور نگردد که عصاکش هر چند که در پیش بود پیر و کورست

💡 گمراه شد ز غفلت من رهنمای من گردید میل چشم عصاکش عصای من

💡 این عقل کور را بسوی نور روی تو هم مه عصاکش آمد و هم رهبر آفتاب

💡 جاهل برو ز مرشد بیمعرفت چه فیض کوری کجا عصاکش کور دگر شود

قم اللیل یعنی چه؟
قم اللیل یعنی چه؟
بنگر یعنی چه؟
بنگر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز