لغت نامه دهخدا
عاجز ماندن. [ ج ِ دَ ] ( مص مرکب ) ناتوان شدن. درماندن:
قامتی داری که سحری میکند
کاندران عاجز بماند سامری.سعدی.جهان آن تو و تو مانده عاجز
ز تو محروم تر کس دیده هرگز.شبستری.
عاجز ماندن. [ ج ِ دَ ] ( مص مرکب ) ناتوان شدن. درماندن:
قامتی داری که سحری میکند
کاندران عاجز بماند سامری.سعدی.جهان آن تو و تو مانده عاجز
ز تو محروم تر کس دیده هرگز.شبستری.
( مصدر ) ناتوان ماندن درمانده شدن.
💡 پس از قبولی از دانشگاه دوک در سال ۲۰۱۳ به علت عاجز ماندن از پرداخت شهریه ۶۰۰۰۰ دلاری به بازی در فیلم های پورن تن در داد.