طن

لغت نامه دهخدا

طن. [ طِن ن ] ( ع اِ ) خرمای تر سرخ نیک شیرین. ( منتهی الارب ). رطب سرخ بسیار شیرین. ( منتخب اللغات ) ( فهرست مخزن الادویه ).
طن. [ طُن ن ] ( ع اِ ) اندام. ج، اطنان، طِنان. ( منتهی الارب ). بدن انسان و غیر آن. ( منتخب اللغات ). || سربار که بالای دو عدل نهند. ( منتهی الارب ). سربار میان دو لنگ بار. ( منتخب اللغات ). || پشتواره نی و هیزم و مانند آن. ( منتهی الارب ). دسته نی. ( منتخب اللغات ).
طن. [ طَن ن ] ( ع مص ) به بانگ آوردن تشت و جز آن. ( منتهی الارب ). به بانگ آمدن تشت ( لازم است و متعدی ). ( منتهی الارب ). || آواز کردن مگس و طشت و گوش و جز آن. ( منتخب اللغات ). گوش بانگ کردن. ( زوزنی ).

فرهنگ فارسی

ببانگ آوردن تشت و جز آن ببانگ آمدن تشت.

جمله سازی با طن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 پیش سلیمان چو مور تحفه‌ای آرم ملخ مجلس داود را نغمه طنین ذباب

💡 نغمه به لب درشکن حزین که فکنده کلک تو در طاس آبنوس طنین را

💡 گوش از طنین خرمکسانم صدا گرفت ایکاش بود منزل عنقامکان من

💡 آن که از طنطنه اش طاس سپهر تا ابد پر ز طنین خواهد بود

💡 من ببال کبریا در اوج وحدت می پرم بشنو آواز ملایک از طنین شهپرم