لغت نامه دهخدا
شیات. ( ع اِ ) ج ِ شیه، از «وشی » بمعنی نشان و رنگ لب و جز آن که مخالف سایر اندام باشد. ( منتهی الارب ):
مشکل است از دیده رای تو متواری شدن
در مثل چهره فروشویند اجسام از شیات.اثیر اخسیکتی.
شیات. ( ع اِ ) ج ِ شیه، از «وشی » بمعنی نشان و رنگ لب و جز آن که مخالف سایر اندام باشد. ( منتهی الارب ):
مشکل است از دیده رای تو متواری شدن
در مثل چهره فروشویند اجسام از شیات.اثیر اخسیکتی.
جمع شیه از بمعنی نشان و رنگ لب و جز آن که مخالف سایر اندام باشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مشکل است از دیده ی رای تو متواری شدن ور مثل چهره فرو شویند اجسام از شیات