لغت نامه دهخدا
شکافان. [ ش ِ / ش َ ] ( نف، ق ) صفت حالیه. در حال شکافتن. ( یادداشت مؤلف ):
جام شکوفه دار شکافان شد از هوس
چون حجله شکوفه برانداخت نوبهار.خاقانی.
شکافان. [ ش ِ / ش َ ] ( نف، ق ) صفت حالیه. در حال شکافتن. ( یادداشت مؤلف ):
جام شکوفه دار شکافان شد از هوس
چون حجله شکوفه برانداخت نوبهار.خاقانی.
صفت حالیه در حال شکافتن
💡 باریک شو ای دل که بسی موی شکافان کردند به زنار غلط موی میانش
💡 جانم شکوفهوار شکافان شد از هوس چون حجلهٔ شکوفه برانداخت نوبهار
💡 ز حرفم آنچه نفهمی به لطف خود بگذر زبان موی شکافان چو شانه بسیار است
💡 چون قلم، موی شکافان دبستان وجود از دو عالم به سر زلف سخن ساخته اند
💡 به فکر معنی نازک شدم چو مو باریک چه غم ز موی شکافان خرده بین دارم
💡 مو شکافان جهان در تب و تابند تمام در خم زلف تو آن موی کمر پیدا نیست