لغت نامه دهخدا
شهرچه. [ ش َ چ َ / چ ِ ] ( اِ مصغر ) شهر کوچک. شهرک. قصبه: باید که خواجه بزرگ بمیان کار درآید و درخواهد از خداوند سلطان تا این شهرچه ها که به اطراف بیابان است چون مرو و سرخس و باورد ما را داده آید. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 514 ).
شهرچه. [ ش َ چ َ / چ ِ ] ( اِ مصغر ) شهر کوچک. شهرک. قصبه: باید که خواجه بزرگ بمیان کار درآید و درخواهد از خداوند سلطان تا این شهرچه ها که به اطراف بیابان است چون مرو و سرخس و باورد ما را داده آید. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 514 ).
شهر کوچک شهرک.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آن دو تن ميهمان به لوط گفتند: غير از خودت در اين شهر چه دارى، دامادها و پسران ودختران و هر كس ديگر كه دارى همه را از اين مكان بيرون ببر كه ما هلاك كننده اين شهريمزيرا خبرگزاريها خبرهاى عظيمى از اين شهر نزد رب برده اند و رب ما را فرستاده تاآنان را هلاك سازيم.
💡 در سر زلف سیاه تو چه سوداست که نیست وز غم عشق تو در شهر چه غوغاست که نیست
💡 رفتی از خانه ببازار بصد عشوه و ناز آه ازین ناز! درین شهر چه غوغا افتد؟
💡 یا رب این شهر چه شهر ست و چه خلقند این خلق که به هر رهگذری نعش غریبی پیداست
💡 از كـجـا مى آئى ؟ چه كاره اى ؟ در اين شهر چه مى كنى ؟ هدف و مقصودت چيست ؟ چرا تنهاهستى.