لغت نامه دهخدا
شمعوش. [ ش َ وَ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) شمعوار. شمعسان. چون شمع سوزان و فروزان و رخشان:
شمعوش پیش رخ شاهد یار
دمبدم شعله زنان می سوزم.سعدی.رجوع به شمعسان و شمعوار شود.
شمعوش. [ ش َ وَ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) شمعوار. شمعسان. چون شمع سوزان و فروزان و رخشان:
شمعوش پیش رخ شاهد یار
دمبدم شعله زنان می سوزم.سعدی.رجوع به شمعسان و شمعوار شود.
شمع وار شمع سان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کسی که لاف زد از سوز عشق شمع وشان اگر کم است ز پروانه ای، زهی خامی
💡 شمع وش سر تا قدم میسوزم و دم بر نیارم ناشکیبم من زتو اما تو از من خوش صبوری
💡 بیاد مهر رخت گر بر آورم نفسی شود ز تاب ویم شمع وش زبان آتش
💡 شمع وش برتار و پودش دل فروخت پای تا سر بی نفیر و ناله سوخت
💡 چو سوز شمع وش پروانه را نور فروغ او بود نور علی نور
💡 آتش به جان ما همه افتاد شعله وار تا شمع وش در انجمنت واگذاشتم