لغت نامه دهخدا
شرفمندی. [ ش َ رَ م َ ] ( حامص مرکب ) شرافتمندی. شرف داشتن:
بنازم شأن بیقدری من آن بی دست و پا بودم
که گردید از شرفمندی کف دست سلیمانش.خاقانی.
شرفمندی. [ ش َ رَ م َ ] ( حامص مرکب ) شرافتمندی. شرف داشتن:
بنازم شأن بیقدری من آن بی دست و پا بودم
که گردید از شرفمندی کف دست سلیمانش.خاقانی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بنازم شان بیقدری من آن بیدست و پا بودم که گردید از شرفمندی کف دست سلیمانش