سیمین بر

لغت نامه دهخدا

سیمین بر. [ ب َ ] ( ص مرکب ) سیمین تن. سیمین بدن:
چنین داد سهراب پاسخ بدوی
که ای سرو سیمین بر ماهروی.فردوسی.از این سرو سیمین بر ماهروی
یکی شیر باشد ترا نامجوی.فردوسی.مرا بپرسید از رنج راه و شغل سفر
بت من آن صنم ماهروی سیمین بر.فرخی.روی من زرین ز عشق یار سیمین بر سزد
بر سر معشوق سیمین بر نثار زر سزد.سوزنی.کسوت کبود دارد و رخ زرد سال و ماه
از عشق رویت ای بت سیمین بر آفتاب.خاقانی.چو آن سیمین بران در عیش رفتند
حجاب شرم حالی برگرفتند.نظامی.پری رویی و مه پیکرسمن بویی و سیمین بر
عجب کز حسن رویت در جهان غوغا نمیباشد.سعدی.درخت قامت سیمین برت مگر طوبی
که هیچ سرو ندیدم که این بدان ماند.سعدی.رجوع به ماده قبل شود.

فرهنگ فارسی

سیمین تن. سیمین بدن

فرهنگ اسم ها

اسم: سیمین بر (دختر) (فارسی) (تلفظ: s.-bar) (فارسی: سيمين‌بَر) (انگلیسی: simin-bar)
معنی: سیمین تن، سیمین بدن، زیبا، ( در قدیم )، ( به مجاز ) سیم اندام، دارای اندامی سفید

جمله سازی با سیمین بر

💡 بی زر از سیمین بران داری اگرامید وصل مستعد صد بغل خمیازه آغوش باش

💡 می مرا بیخود نمی سازد، مگر سیمین بران شیر مست از پرتو صبح بناگوشم کنند

💡 شاهدی خوشمنظر و شیرین حدیثی خوشحضور لعبتی مشگین خط و سیمین بری عنبر نقاب

💡 دل آن ترک نه اندر خور سیمین بر اوست سخن او نه ز جنس لب چون شکر اوست

💡 چون چشم عاشقان مژه بر هم نمی زنند از حیرت جمال تو سیمین بر آینه

💡 تا دلم در دست آن سیمین بر سنگین دل است زیر پای من ز آب چشم و خون دل گل است