سیمین بدن

لغت نامه دهخدا

سیمین بدن. [ ب َ دَ ] ( ص مرکب ) که تن او در سپیدی چون سیم بود. سپیدتن. سیمین تن:
یکی سروقدی و سیمین بدن
دلارام و خوشخوی و شیرین سخن.فردوسی.در سرو رسیده ست ولیکن به حقیقت
از سرو گذشته ست که سیمین بدن است آن.سعدی.روی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدن
مشک غماز است نتواندنهفتن بوی را.سعدی.

فرهنگ عمید

= سیمتن

فرهنگ فارسی

که تن او در سپیدی چون سیم بود

جمله سازی با سیمین بدن

💡 بی قرار امروز آن سیمین بدن دارد مرا خار در پیراهن آن گل پیراهن دارد مرا

💡 پرتو مهتاب می سازد کتان را تار و مار کی شود پوشیده آن سیمین بدن در پیرهن؟

💡 همه شاد و خندان و شیرین سخن همه ماه رویان و سیمین بدن

💡 در سرو رسیده‌ست ولیکن به حقیقت از سرو گذشته‌ست که سیمین بدن است آن

💡 نرمی تن اوست دلیل دل مسکین هشدار که آهن دل و سیمین بدن است آن

💡 ز روی آتشین شمع اگر شد انجمن روشن شبستان جهان گردید ازان سیمین بدن روشن

چیپ یعنی چه؟
چیپ یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز