سیاه دلی

لغت نامه دهخدا

سیاه دلی. [ دِ ] ( حامص مرکب ) قساوت قلب. بدطینتی. بدخواهی. بداندیشی. ( ناظم الاطباء ):
غلام مردم چشمم که با سیاه دلی
هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم.حافظ ( دیوان چ قزوینی ص 227 ).

فرهنگ فارسی

قساوت قلب بد طینتی بد خواهی و بد اندیشی

جمله سازی با سیاه دلی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به سعی خویش بودغره از سیاه دلی اگر چه بال و پرسایه ز آفتاب بود

💡 به دست و خنجر جلاد خطه پنجم که با سیاه دلی اشقریست سرخ لقا

💡 از چشم خود سیاه دلی وام می‌کنی خواهی مگر گرو بری از روزگار من

💡 خطش عنان تصرف ز دست خال گرفت به خوش سیاه دلی ملک انتقال گرفت

💡 تو از سیاه دلی روی خود ز خلق نتابی که پشت آینه وحشت ز زنگ بار ندارد

💡 سیه نبود دلت تا رخت چو لاله نشد مگر ز لاله بیاموختی سیاه دلی