لغت نامه دهخدا
سوبسو. [ ب ِ ] ( ق مرکب ) این طرف آن طرف:
یزک بر یزک سوبسو در شتاب
نه در دل سکونت نه در دیده آب.نظامی.خود ندانست کآن چه واقعه بود
سوبسو میدوید خاک آلود.نظامی.سوبسو میفکند و می بردش
کرد یکباره خسته و خردش.نظامی.
سوبسو. [ ب ِ ] ( ق مرکب ) این طرف آن طرف:
یزک بر یزک سوبسو در شتاب
نه در دل سکونت نه در دیده آب.نظامی.خود ندانست کآن چه واقعه بود
سوبسو میدوید خاک آلود.نظامی.سوبسو میفکند و می بردش
کرد یکباره خسته و خردش.نظامی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پرده نشین گشت فلک سوبسوی با همه زالی شد پوشیده روی
💡 تا بملک وصل او جان و دلم آرام یافت سالها از دست هجرانش دویدم سوبسو