سهی سرو

لغت نامه دهخدا

سهی سرو. [ س َ س َرْوْ ] ( اِ مرکب ) سرو راست. سرو کشیده. || قامت بلند. قامت راست:
سهی سروش از خم کمان دار شد
تهی گنجش از در گران بار شد.اسدی.ای سهی سرو ندانم چه اثر ماند از تو
تونماندی و در آفاق خبر ماند از تو.خاقانی.سحرگه آن سهی سروان سرمست
بدان مشکین چمن خواهند پیوست.نظامی.بر شاپور شد بی صبر و سامان
بقامت چون سهی سروی خرامان.نظامی.

فرهنگ فارسی

سرو راست سرو کشیده قامت بلند

جمله سازی با سهی سرو

💡 هر کجا باشد گلی خاری پدید آید از او هر کجا باشد سهی سروی ازو آید ببر

💡 سهی سرو یاری نگاری است چیست که بر جویبار از روان دست شست

💡 چمان شد سوی دولاب آن سهی سرو روانی رفت چون خورشید در دلو

💡 زهر کنار خرامان شده سهی سروی میان بخدمت گل بسته سبز پوش آمد

💡 گمان کردی به رنج اندر سهی سرو تو پنداری که در چاهی نه در مرو

💡 ز شوق پای بوس آن سهی سرو روان مردم ره فرصت ندارم کاش خاک رهگذر گردم

فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
کماندو یعنی چه؟
کماندو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز