سر کوهی

لغت نامه دهخدا

سرکوهی. [ س َ ] ( اِخ ) تیره ای از ایل بویراحمدی کوه کیلویه فارس. ( جغرافیای سیاسی کیهان ص 88 ).
سرکوهی. [ س َ ] ( اِخ ) طایفه ای از طوایف ناحیه سراوان کرمان. ( جغرافیای سیاسی کیهان ص 98 ).
سرکوهی. [ س َ ] ( اِخ ) تیره ای از طایفه خدیوی ممسنی فارس. ( جغرافیای سیاسی کیهان ص 90 ).

فرهنگ فارسی

طایف. از طوایف ناحی. سراوان کرمان

جمله سازی با سر کوهی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو عنقا شد نهان کوهی ز مردم بر سر کوهی ولی آوازه سیمرغ هم از قاف می‌آید

💡 حقیقت برق دان این جسم با جان بمانده بر سر کوهی تن و جان

💡 بر پرید و بر سر کوهی نشست سینه ی زاغان زآه و ناله خست

💡 لاله ئی کو بر سر کوهی دمید گوشهٔ دامان گلچینی ندید

💡 به هر دشت و هامون همی تاختند علم بر سر کوهی افراختند

💡 تا درین بی سر و بن صیدگه آزاد زیند جا سر کوهی و منزل بن غاری گیرند

رویش یعنی چه؟
رویش یعنی چه؟
تکه یعنی چه؟
تکه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز