سر و برگ
مترادفها
خلاصه، چکیده، موجز
متضادها
جزئیات، تفصیل
لغت نامه دهخدا
سر و برگ. [ س َ رُ ب َ ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب ) خیال. ( غیاث ). دماغ. ( آنندراج ). میل.هوی. خواهش:
به سعی عاشقانه طبع او چون مایل افتاده
سلیم از شوق آن دایم سر و برگ غزل دارد.محمدقلی سلیم ( از آنندراج ).ما به شوق ناله از بلبل به گلشن میرویم
ورنه کی ما را سر و برگ تماشای گل است.ظفرخان احسن ( ازآنندراج ).
فرهنگ فارسی
خیال. دماغ. میل. هوی. خواهش. یا پرده.
جمله سازی با سر و برگ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گذشتم از سه و پنج و دویی تو ای زاهد برو برو که سر و برگ این قمار ندارم
💡 ما را سر و برگ خویش و بیگانه نماند زان افسونهٰا بغیر افسانه نماند
💡 که دیده بر سر و سرو تو برگ نسترنت که بود باز سر و برگ نسترنش
💡 سر و برگ هر شمع یا گل ندارم دل صبر (و) تاب تحمل ندارم
💡 جسم فسرده را سر و برگ طلب کجاست دل آب میشود که به رفتار میرسم
💡 امسال مکرر است وقت گل و مل وز غم سر و برگ ندارد بلبل