ساز و برگ
مترادفها
لوازم، تجهیزات
لغت نامه دهخدا
ساز و برگ.[ زُ ب َ ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب ) اسباب و سامان. ( بهار عجم ) ( آنندراج ). برگ و ساز. ساز و آلت. ساز و سامان. آلات و ادوات. اسباب. وسائل. لوازم:
ز خان و مان و قرابت به غربت افتادم
بماندم اینجا بی ساز و برگ و انگشتال.ابوالعباس. || تجهیزات. عدت. ساز و عدت. سازو سلاح. ساز و برگ جنگی. ساختگی. ساز و ساخت. عُطرود. عتاد. عِدَّة. عُدَّة. ساخت. ساختگی.آنچه به سرباز از لباس و وسائل و آلات دیگر داده می شود. ( فرهنگستان ):
ساز و برگ از سپه گرفتی باز
تاسپه را نه برگ ماند و نه ساز.نظامی ( هفت پیکر ). || ساز و برگ سفر. توشه. زاد. || زین و یراق. تنگ و توبره. ساخت:
چه نازی بدین اسپ و این ساز و برگ
کت این تخت خون است و آن تاج مرگ.اسدی ( گرشاسب نامه ).رجوع به ساخت، ساختگی، برگ و ساز شود.
فرهنگ معین
(زُ بَ ) (اِمر. ) تجهیزات، ابزار و آلات.
فرهنگ فارسی
آنچه از آلات جنگ و جامه و دیگر لوازم بسپاهیان دهند.
برگ وساز، سازوسامان، آلات وادوات، توشه سفر
جمله سازی با ساز و برگ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 براه عشق که زاری و عجز می طلبند ز ساز و برگ سفر چون جرس فغان بردار
💡 وان دگر گویند حق دان مرگ را خود نمی ساز ن د ساز و برگ را
💡 هر دو آمد یکدگر را ساز و برگ من ندانم زندگی خوشتر که مرگ
💡 لاجرم هر روز راندم نزد وی قاصدی با ساز و برگ و راحله
💡 ندیمان جمله چون نسرین و نرگس همه کردند ساز و برگ مجلس
💡 یک نیستان خنده دارد بر تنم آزادگی تا به قید ساز و برگ بوریا افتاده ام