سر تیغ

مترادف‌ها

در خطر، لبه تیغ

لغت نامه دهخدا

سر تیغ. [ س َ رِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) سر شمشیر. || سر کوه. ( برهان ) ( آنندراج ). || کنایه از روشنایی. ( برهان ) ( انجمن آرا ).

فرهنگ فارسی

سر شمشیر یا سر کوه یا کنایه از روشنایی.

جمله سازی با سر تیغ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 سر تیغ آن که همه خاک بود گیاه و گلش پاک تریاک بود

💡 و گر کرد احمر بکین تو رخ را بدید از سر تیغ تو موت احمر

💡 کرم از کف راد او گشته پیدا ظفر در سر تیغ او گشته مضمر

💡 گر ز پنجاه‌منی پست کند مغفر و سر تیغ الماس نسب پاره کند جوشن و یال

💡 عروسیست خوبیش باژ و درم سر تیغ پیرایه کابین قلم

💡 او در تصمیم‌گیری‌های حساس زندگی خود، همیشه احساس می‌کرد که مانند کسی است که بر لبه و سر تیغ راه می‌رود.

💡 قرار گرفتن در شرایط بحرانی باعث شد که زندگی او برای مدتی کوتاه بر روی سر تیغ و در معرض خطر قرار گیرد.

💡 مذاکرات دیپلماتیک بین دو کشور در شرایط بسیار دشواری برگزار شد که گویی تمام طرفین بر روی سر تیغ حرکت می‌کردند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران