ستد و داد
لغت نامه دهخدا
ستد و داد. [ س ِ ت َ دُ ] ( ترکیب عطفی، اِمص مرکب ) بیع و شری.داد و ستد. معامله. سودا. خرید و فروش:
ستد و داد مکن هرگز جز دستادست
که پسادست خلاف آرد و صحبت ببرد.ابوشکور.ستد و داد جز به پیشادست
داوری باشد و زیان شکست.لبیبی.ستد و داد تو یکچند بود جان پدر
ستد و داد کن امروز به تیزی بازار.سوزنی.چون چراغید همه در ستد و داد حیات
کآنچه در شام ستانید سحر باز دهید.خاقانی.ستد و دادی بکرد و معاملتی تمام از جای برگرفت. ( سندبادنامه ص 177 ). شبانگاه بزاز چون از ستد و داد، و برگرفت و نهاد، فارغ شد بخانه باز آمد. ( سندبادنامه ص 240 ).
با ستد و داد جهانی که هست
راست نداریم بجانی که هست.نظامی.
فرهنگ فارسی
داد و ستد. معامله. سودا
جمله سازی با ستد و داد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ستد و داد را مباش زبون مرده بهتر که زنده و مغبون
💡 هر آنکه او ستد و داد شعر با تو نکرد معاملیست بسرمایه خرد مغبون
💡 چون چراغید همه در ستد و داد حیات کآنچه در شام ستانید سحر باز دهید
💡 تا ستد و داد جهانی که هست راست نداریم به جانی که هست
💡 لولو حسن ترا در ستد و داد عشق به ز سنایی مباد خود بر تو لولویی
💡 ای بخرد، با جهان مکن ستد و داد کو بستاند ز تو کلند به سوزن