لغت نامه دهخدا
سباغ. [ س ِ ] ( اِ ) نانخورش و معرب آن صباغ باشد. ( برهان ) ( رشیدی ). || خانه ای که از خشت پوشیده باشد. || دیوار خشتی. ( ناظم الاطباء ).
سباغ. [ س ُ ] ( اِ ) نوکرهای عدالت خانه. ( ناظم الاطباء ).
سباغ. [ س ِ ] ( اِ ) نانخورش و معرب آن صباغ باشد. ( برهان ) ( رشیدی ). || خانه ای که از خشت پوشیده باشد. || دیوار خشتی. ( ناظم الاطباء ).
سباغ. [ س ُ ] ( اِ ) نوکرهای عدالت خانه. ( ناظم الاطباء ).
نو کرهای عدالت خانه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون سمن زاری کند زین پس سباغ از استخوان دشت هایی را که از خون کرده ای چون لاله زار
💡 گفت: عفوت كردم. گفت: صورتها را بفرماى تا آن مردمان را رد كنند گفت: هيهات !هيهات ! اگر عصاى موسى عليه السلام سحرهاى فرعون را رد كردى، اين سباغ نيز ردكنند و تو هرگز ايشان را نبينى. زهى (196) بزرگوارى امام جعفر صادق عليهالسلام.
💡 چون به سباغ طیر تو اوج هوا مخوف شد بسته شدست راه من، زانک به تن کبوترم