زنگ خورده

لغت نامه دهخدا

زنگ خورده. [زَ خوَرْ / خُرْ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) زنگ خورد. زنگ زده. در غبار غم و جز آن فرورفته. مکدر:
دل زنگ خورده ز تلخی سخن
ببرد ازو زنگ، باده ٔکهن.فردوسی.دلم به عشق تو در سختی وعنا خو کرد
چنانکه آینه زنگ خورده اندر زنگ.فرخی.چو پشت آینه پیش تو حلقه در گوشم
ز من چو زآینه زنگ خورده روی متاب.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 52 ).داری دو سه سیخ زنگ خورده
و آنهم به زکات جمع کرده.نظامی.سخن به لطف کرم با درشتخوی مگو
که زنگ خورده نگردد به نرم سوهان پاک.سعدی.رجوع به زنگ و زنگار شود.

جمله سازی با زنگ خورده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گر گوهری ز چشمۀ تیغ تو برکشند صد جان زنگ خورده برون آرد از میان

💡 چون دل تیمار دیده برگ بنفشه چون زره زنگ خورده خوشه شمشاد

💡 ابن یمین ز همت دونان کرم مجوی کی کار ذوالفقار کند زنگ خورده تیغ

💡 خورشید تو زنگ خورده تیغ است دریغ پنهان شده در نیام میغ است دریغ

💡 فراق آینهٔ زنگ خورده هستیست دمی که جلوه‌کند آفتاب سایه کجاست

چیره یعنی چه؟
چیره یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز