لغت نامه دهخدا
زرش. [ ] ( اِخ ) ( طلا ) لفظی است فارسی. کتاب استر 5:10، و او زوجه هامان بود که او را بر ارتکاب شرارت مشورت همی داد. ( قاموس کتاب مقدس ).
زرش. [ ] ( اِخ ) ( طلا ) لفظی است فارسی. کتاب استر 5:10، و او زوجه هامان بود که او را بر ارتکاب شرارت مشورت همی داد. ( قاموس کتاب مقدس ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شد به جان مشعوف لطف گوهرش همچو گوهر بست در مهد زرش
💡 بت زنجیر موی از سیمگون دست به زنجیر زرش بر مهره میبست
💡 ز درد تو دلشان نباشد تهی وگر تاج زرشان به سر بر نهی
💡 زمانه گویی مهمان مهرگان ماند که شاخه ها همه زرش همی کنند نثار
💡 زندگانی و مردنش بد بود که نماند و بماند سیم و زرش
💡 دل شه بود خوش به سیم و زرش وز رعیت نداشت دل خبرش