لغت نامه دهخدا
زر ماهی. [ زَ رِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از فلس ماهی. ( آنندراج ):
شد از آتش زر ماهی،زر سرخ
گهر افروخت همچون اخگر سرخ.محمدقلی سلیم ( از آنندراج ).چو غواص را دل بود بر گهر
نیاید زر ماهیش در نظر.ملاطغرا( ایضاً ).
زر ماهی. [ زَ رِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از فلس ماهی. ( آنندراج ):
شد از آتش زر ماهی،زر سرخ
گهر افروخت همچون اخگر سرخ.محمدقلی سلیم ( از آنندراج ).چو غواص را دل بود بر گهر
نیاید زر ماهیش در نظر.ملاطغرا( ایضاً ).
کنایه از فلس ماهی
💡 جبابش از زر ماهی خزینه چو خوبان در کف موجش سفینه
💡 بقعرش ز ساحل زر ماهیان چو سیمین کواکب ز گردون عیان
💡 چو خوبان در کف موجش سفینه حبابش از زر ماهی خزینه
💡 شد از آتش زر ماهی، زر سرخ گهر افروخت همچون اخگر سرخ