رکوی

مترادف‌ها

رکاب

لغت نامه دهخدا

رکوی. [ رُ ] ( اِ ) رکو. خرقه. کهنه. پاره. رکوه. ( یادداشت مؤلف ). وصله. پاره که بر جامه دوزند. ( از شعوری ج 2 ورق 27 ):
یتیم را پی آن تا بنشنوی گریه ش
دهند می به دهان اندر و فشار رکوی.سوزنی.خرقه؛ پاره ای از رکوی. رَبَذَه؛ رِبذَة. رکوی که زرگران پیرایه را به وی مالند. ( منتهی الارب ).رجوع به رکو و رکوه شود. || چادر یک لخت. ( از برهان ). رجوع به رِکوَه شود.

فرهنگ فارسی

رکو خرقه کهنه پاره

جمله سازی با رکوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 بر سر آن کر کند افغان به دور گل کمال بلبلان در بوستان نالند و او رکوی دوست

💡 چنین رنگی که بر من سایه افکند ز دو کونش رکویی می ندانم

💡 رنگ بسیار است در عالم ولیک بر رکوی عیسی مریم به است

💡 اگرچه ذره هم جوینده باشد نه چون خورشید رنگش بر رکوی است

💡 رنگی نماند انوری اندر رکوی وصل وین رنگ هم ز جنس رکوی تو می‌رود

💡 هنگام شلیک با تفنگ‌های قدیمی، میزان رکوی یا همان پس‌زدگی اسلحه می‌تواند باعث لرزش دست تیرانداز و کاهش دقت او در هدف‌گیری‌های بعدی شود.

💡 برای کاهش اثرات شدید رکوی در هنگام استفاده از سلاح‌های گرم، تیراندازان حرفه‌ای از تجهیزات مخصوص و تکنیک‌های خاص در نحوه نگهداشتن اسلحه استفاده می‌کنند.

💡 طراحی مدرن اسلحه به گونه‌ای است که میزان رکوی را تا حد ممکن کاهش می‌دهد تا کاربر بتواند بدون خستگی زیاد، به فعالیت خود ادامه دهد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران