لغت نامه دهخدا
روح دمیدن. [ دَ دَ ] ( مص مرکب ) جان بخشیدن. زنده کردن. دمیدن روح. نفخ روح:
این لطف بین که در گل آدم سرشته اند
وین روح بین که در تن عالم دمیده اند.سعدی.
روح دمیدن. [ دَ دَ ] ( مص مرکب ) جان بخشیدن. زنده کردن. دمیدن روح. نفخ روح:
این لطف بین که در گل آدم سرشته اند
وین روح بین که در تن عالم دمیده اند.سعدی.
جان بخشیدن زنده کردن دمیدن روح
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جان جهان گردم ازیرا که او برتن ما روح دمیدن گرفت