لغت نامه دهخدا
روح حیات. [ ح ِ ح َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) بخار رطب است که حیات بدن از آن است. ( فرهنگ علوم عقلی دکتر سجادی ص 281 ).
روح حیات. [ ح ِ ح َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) بخار رطب است که حیات بدن از آن است. ( فرهنگ علوم عقلی دکتر سجادی ص 281 ).
بخار رطب است که حیات بدن از آنست
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من از جدا شدن قفقاز از ایران افسوس میخوردم ولی زمینهای آباد که از آنها میگذشتم بما لبخند زده میگفتند اگر تاکنون ما جزء ایران بودیم کی و کجا این خوسبختی ما را حاصل میشد بلکه بهصورت ویرانی مانده میباید باز سالها لگدکوب اشتران و استران بارکش بوده باشیم در صورتیکه اکنون خطوط آهن مانند عروق و شرائین قطعات پیکر ما را بهم پیوسته اعصاب ما را روح حیات دادهاست شما را چه بازداشتهاست که آرزوی بدبختی ما دارید.