رخ زردی

لغت نامه دهخدا

رخ زردی. [ رُ زَ ] ( حامص مرکب ) صفت رخ زرد. حالت رخ زرد. زردرویی. روی زردی. زردرو بودن. زردرخ بودن:
دل سیاهی دهند و رخ زردی
بهل این سرخ و سبز [ شراب و بنگ ] اگر مردی.اوحدی.و رجوع به رخ زرد و روی زرد و زردرویی شود.

فرهنگ فارسی

صفت رخ زرد حالت رخ زرد

جمله سازی با رخ زردی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بردیم ز کویش، دم سردی و گذشتیم سودیم بر آن در، رخ زردی و گذشتیم

💡 الا رخ زردی که به خون مژه سرخ است در دعوی عشق تو کسی نیست گواهم

💡 سر خورشید ازان در خم نه چوگان است که رساند رخ زردی به غبار در او

💡 شکر ایزد را که رخ زردی ما پوشیده نیست سرخی چشمم به پیشش هم ز خون ناب بود

💡 شمع آمد و گفت: از سر دردی که مراست اشک افشانم بر رخ زردی که مراست

💡 به در کند ز جهانت فلک به رخ زردی چو آفتاب روی گرچه در به در گستاخ

آثار یعنی چه؟
آثار یعنی چه؟
عفیف یعنی چه؟
عفیف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز