دیگ پخته

لغت نامه دهخدا

دیگ پخته. [ پ ُ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب، اِ مرکب ) غذای مطبوخ. || واقعه و حادثه و آثار تلخ آن: باقی بهزیمت پیش پسران علی تکین رفتند اوکار را ملامت کردند جواب داد که آن دیگ پخته برجای است و ما یک چاشنی بخوردیم هر کس را که آرزوست پیش باید رفت. ( تاریخ بیهقی ص 473 چ ادیب ).

فرهنگ فارسی

غذای مطبوع.

جمله سازی با دیگ پخته

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 برفت و همه بستد و بیاورد، و زن دیگ برنهاد، و چون دیگ پخته شد زن خواست که در کاسه کند. سایلی فرا درآمد و چیزی خواست. حبیب بانگ بروی زد که: آنچه ما داریم اگر شما را دهیم توانگر نشوید وما درویش شویم.

💡 چه دیگ پخته‌ای از بهر من عزیزا دوش خدای داند تا چیست عشق را سودا

💡 چو دیگی پخته سازد دور ایام نباید کرد دیگ پخته را خام

💡 همچنان حدیث می‌کرد تا نماز شام بگزاردیم. پاره نانی خشک بیاورد و کوزه آب تا روزه بگشاییم. رابعه رفت تا دیگ برگیرد. دست او بسوخت. نگاه کردیم، دیگ پخته شده بود و می‌جوشید، به قدرت حق تعالی. بیاورد و با آن گوشت بخوردیم و خوردنی بود که بدان خوش طعامی هرگز نخورده بودیم. رابعه گفت: بیمار برخاسته را دیگ چنین می باید.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران