لغت نامه دهخدا
دیوچهره. [ وْ چ ِ رَ / رِ] ( ص مرکب ) دیوچهر. دیوصورت. رجوع به دیوچهر شود.
دیوچهره. [ وْ چ ِ رَ / رِ] ( ص مرکب ) دیوچهر. دیوصورت. رجوع به دیوچهر شود.
( صفت ) ۱ - دیو نژاد. ۲ - دیو صورت.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 که این دیو چهره ز پشت من است که گفتم نژادش ز آهرمن است
💡 چو من خشت پولاد لرزان کنم بدان دیو چهره بتر ز آن کنم
💡 که در کار این دیو چهره سپاه بماندم، ندانم همی هیچ راه
💡 کنون چون براندیشم از روزگار جز آن نیست آن دیو چهره سوار
💡 چنین گفت با مردم آن زمین که گر دیو چهره بجوشد ز کین
💡 ولیکن چنین است ما را گمان که آن دیو چهره زمان تا زمان