لغت نامه دهخدا
دیباپوش. ( نف مرکب ) که دیبا پوشد. آنکه دیبا بر تن کند:
سرایهاش همه پر ز سرو دیباپوش
وثاقهاش همه پر ز شیر دندان خای.فرخی.دشت دیباپوش گردد ز اعتدال روزگار
ز آن همی بر عدل ایزد وعده دیبا کند.ناصرخسرو.
دیباپوش. ( نف مرکب ) که دیبا پوشد. آنکه دیبا بر تن کند:
سرایهاش همه پر ز سرو دیباپوش
وثاقهاش همه پر ز شیر دندان خای.فرخی.دشت دیباپوش گردد ز اعتدال روزگار
ز آن همی بر عدل ایزد وعده دیبا کند.ناصرخسرو.
که دیبا پوشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از لبش جان کور کوثر نوش وز خطش چشم عور دیبا پوش
💡 ای زفر تو خاک دیبا پوش وی زدست تو آب جوشنگر