لغت نامه دهخدا
دورفرو. [ ف ُ ] ( ص مرکب ) دورفرود. هرچیز بسیار عمیق و ژرف. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ) ( از آنندراج ). دورتک: تدبیح؛ دور فروآوردن. ( منتهی الارب ).
- دور فروبردن؛ عمیق کردن. ( یادداشت مؤلف ).
دورفرو. [ ف ُ ] ( ص مرکب ) دورفرود. هرچیز بسیار عمیق و ژرف. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ) ( از آنندراج ). دورتک: تدبیح؛ دور فروآوردن. ( منتهی الارب ).
- دور فروبردن؛ عمیق کردن. ( یادداشت مؤلف ).
دور فرود. هر چیز بسیار عمیق و ژرف.
💡 به سطح خوف و رجا بربکرد مرکب غزو قضا به دور فرو راند نطع را پرگار