لغت نامه دهخدا
دورجستن. [ ج َ ت َ ] ( مص مرکب ) دورجه کردن. دور جهیدن. دورخیز کردن. عقب رفتن و سپس دویدن برای جستن از نهر یا گودال یا فاصلی دیگر. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به دورخیز کردن شود.
دورجستن. [ ج َ ت َ ] ( مص مرکب ) دورجه کردن. دور جهیدن. دورخیز کردن. عقب رفتن و سپس دویدن برای جستن از نهر یا گودال یا فاصلی دیگر. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به دورخیز کردن شود.
دور جه کردن. دور جهیدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دل اوحدی شکستن، ز میانه دور جستن نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی