لغت نامه دهخدا
دوابخش. [ دَ ب َ ] ( نف مرکب ) دوابخشنده. چاره گر. معالج. شفابخش:
که ای محراب چشم نقش بندان
دوابخش درون دردمندان.نظامی.فریبنده چشمی جفاجوی و تیز
دوابخش بیمار و بیمارخیز.نظامی.
دوابخش. [ دَ ب َ ] ( نف مرکب ) دوابخشنده. چاره گر. معالج. شفابخش:
که ای محراب چشم نقش بندان
دوابخش درون دردمندان.نظامی.فریبنده چشمی جفاجوی و تیز
دوابخش بیمار و بیمارخیز.نظامی.
دوا بخشنده. چاره گر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 که ای محراب چشم نقشبندان دوابخش درون دردمندان