دلکوب

لغت نامه دهخدا

دلکوب. [ دِ ] ( نف مرکب ) دل کوبنده. کوبنده دل. دل شکن. دل آزار:
در خمار باده دلکوب است سیر گلستان
درد سر از خنده گلها چرا باید کشید.کلیم ( از آنندراج ).

جمله سازی با دلکوب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مسلمانی به‌این سامان دلکوبی نمی‌ارزد ز چنگ اتفاق سبحه بیرون جست زنارم

💡 دلکوب نیست حادثه دنیاپرست را ماهی ز حرص طعمه فرو خورد شست را

💡 حاشا وکلا، بخدا جز بی خوابی و بی آرامی و تشویش و اضطراب و صحبت‌های دلکوب و رویت‌های جانکاه هیچ حاضر ندارم.

💡 شکر که ساقی غیب شست به می جمله عیب شکر که طالب رهید از غم دلکوب خویش

💡 دلکوب فطرت است حدیث سبکسران چون پنبه نام‌کوه نیایدگران به لب

💡 راحت که شد مکرر، دلکوب تر ز رنجست داغ است ماهی ازبس شوق سراب دارد

شهرت یعنی چه؟
شهرت یعنی چه؟
سحرخیز یعنی چه؟
سحرخیز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز