لغت نامه دهخدا
دل تفته. [ دِ ت َ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) تفته دل. که دلش بتابد. داغ دل. دلسوخته. دل گداخته:
تشنه دل تفته ام از دجله آریدم شراب
دردمند زارم از بغداد سازیدم دوا.خاقانی.
دل تفته. [ دِ ت َ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) تفته دل. که دلش بتابد. داغ دل. دلسوخته. دل گداخته:
تشنه دل تفته ام از دجله آریدم شراب
دردمند زارم از بغداد سازیدم دوا.خاقانی.
تفته دل. که دلش بتابد. دلسوخته.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چه بودت کزین سان فرورفته ای بپژمرده روی و به دل تفته ای
💡 ممنوع ز آب آمد و دل تفته به خواری با خیل سراری
💡 بر من رفته دل تفته دماغ از هجر او شد سیه در گفتگو آمد جهان در مشغله
💡 پر نیازی را که هم دل تفته بینی هم جگر شرب عزلت هم تباشیرش دهد هم استخوان
💡 تشنهٔ دل تفتهام از دجله آریدم شراب دردمند زارم از بغداد سازیدم دوا
💡 آخر عمرت از دل تفته همچو بر کودک اوّل هفته