دل بردن

لغت نامه دهخدا

دل بردن. [ دِ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) شیفته و عاشق خود کردن. دل ربودن. دلربائی کردن. اصباء. تَصَبّی. تَهنید. ( تاج المصادر بیهقی ) ( دهار ):
دلم ببردی جان هم ببر که مرگ به است
ز زندگانی اندرشماتت دشمن.فرخی.میی کو مرا ره به منزل برد
همه دل برند او غم دل برد.نظامی.زلف تو دل همی بردم از میان چشم
نبود شگفت دزدی چابک ز هندوان.کمال اسماعیل.دل عارفان ببردند و قرار پارسایان
همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی.سعدی.چون دل ببردی دین مبرصبر از من مسکین مبر
با مهربانان کین مبر لاتقتلوا صید الحرم.سعدی.دل بردی و تن زدی همان بود
من با تو بسی شمار دارم.سعدی.دستان که تو داری ای پریزاد
بس دل ببری به کف و معصم.سعدی.به دستهای نگارین چو در حدیث آیی
هزار دل ببری زینهار از ین دستان.سعدی.سَبْی؛ دل بردن معشوق عاشق را. ( از منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) دل بردن از کسی دل ربایی کردن از او دل ربودن.

جمله سازی با دل بردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نه خط است این که دمید از لب جان پرور تو که به دل بردن ما بست کمر شکر تو

💡 دلی شکسته سعیدا نشد قبول دلش چها که من نکشیدم جفای دل بردن

💡 می‌سزد جز به وقت دل بردن التفاتی به بی‌دلی کردن

💡 یا بیا افتادگان را دست گیر، افتاده باش یا نداری دست دل بردن برو دلداده باش

💡 چمن دل بردن آیین میکند باز جهان را لاله رنگین میکند باز

💡 اقرار نمی کنی به دل بردن من بر تو خدای راگوا کرده

متمایز یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
جلوه کنان یعنی چه؟
جلوه کنان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز