لغت نامه دهخدا
دقاقی. [ دَق ْ قا ] ( حامص ) گازری. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به دقاق شود.
- دقاقی کردن؛ کوفتن و دق کردن. ( ناظم الاطباء ).
- || گازری کردن. ( ناظم الاطباء ).
دقاقی. [ دَق ْ قا ] ( حامص ) گازری. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به دقاق شود.
- دقاقی کردن؛ کوفتن و دق کردن. ( ناظم الاطباء ).
- || گازری کردن. ( ناظم الاطباء ).
گازری. دقاقی کردن. کوفتن و دق کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مرد دقاقی،که داری این هوس؟ یا تو در غایت خری، من خرمگس؟
💡 یا در افتد به وعظ و دقاقی تا نماند ز علم او باقی
💡 یا برون اوفتد به دقاقی یا به تزویر و شید و زراقی