دریغی

لغت نامه دهخدا

دریغی. [ دِ / دَ ] ( ص نسبی ) آنچه مایه دریغ و حسرت و دلهره و اسف و آه باشد:
این دریغی ها خیال دیدن است
وز وجود نقد خود ببریدن است.مولوی.
دریغی. [دِ / دَ ] ( اِ ) دریغ. اسب ضعیف و نزار:
در دست بنده دریغی دو مانده اند
دل روز و شب بدست جو و کاهشان گرو.ظهیرالدین نصر سموری سنجری.برسمش چون بوسه دادم نام رخش روستم
زیر لب درچون دریغی سست و لاغر می برم.

فرهنگ فارسی

دریغ. اسب ضعیف و نزار

جمله سازی با دریغی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ولیکن بر جگر ناخورده تیغی نه هرگز درد دانی نه دریغی

💡 حکم حکم اوست، فرمان نیز هم زو دریغی نیست تن، جان نیز هم

💡 مدار از کس دریغی لقمهٔ خویش اگر باشد شه و ورهست درویش

💡 نه در وی کسی زیست کآخر نمرد نه زاو شد کسی تا دریغی نبرد

💡 دولتم چون خشک میغی بود و بس حاصل از عمرم دریغی بود و بس

حسنا یعنی چه؟
حسنا یعنی چه؟
کپه اقلی یعنی چه؟
کپه اقلی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز