درد خوردن

مترادف‌ها

رنج کشیدن، عذاب کشیدن، آسیب دیدن

متضادها

لذت بردن

لغت نامه دهخدا

درد خوردن. [ دَ خوَرْ / خُرْ دَ ] ( مص مرکب ) خوردن درد. تحمل درد:
یکی را همه ساله رنج است و درد
پشیمانی و درد بایدش ْ خورد.فردوسی.تا وصل ترا هجر تو ای ماه فروخورد
دردی نشناسم که دوصد بار نخوردم.فرخی.همی خور می از بن مخور هیچ درد
که می سرخ دارد دو رخسار زرد.اسدی.پس این ناله و نوحه چندین چراست
غریویدن و درد خوردن کراست.شمسی ( یوسف و زلیخا ).چرا درد نهانی خورد باید
رها کن تا بگوید دشمن و دوست.سعدی.دردی نبوده را چه تفاوت کند که من
بیچاره درد می خورم و نعره می زنم.سعدی.- درد چیزی یا کسی خوردن؛ دریغ خوردن و تأسف. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). غم و غصه خوردن:
سران سپه را همه گرد کرد
بسی درد و تیمار لشکر بخورد.فردوسی.سپهبد پذیرفت و آرام کرد
همه شب ز بهرش همی خورد درد.اسدی.- درد و غم خوردن؛ اندوهگین و متأسف شدن:
خدای داند کاندر درختها نگرم
ز درد و غم که خورم چون زنان بگریم زار. فرخی.

جمله سازی با درد خوردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 هر دم بدل هزار سنان می رسد ز دوست با آنکه درد خوردن یک خار مشکلست

💡 نه بس کاری بود آسیب بردن گذشته یاد کردن درد خوردن

💡 ولیکن چو کردند و کرده ببود حذر کردن و درد خوردن چه سود

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران