دراز سر
لغت نامه دهخدا
درازسر. [ دِ س َ ] ( ص مرکب ) که سری دراز دارد. آنکه سر مایل به درازی دارد. مُکَوَّزالرأس. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). أقبص. قِنَّور. مُسَمرَطالرأس. مُصَعتَل الرأس. ( منتهی الارب ).
فرهنگ فارسی
که سری دراز دارد
جمله سازی با دراز سر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زلفش رسن شدست و قدم چنبر رسن گرچه دراز سر بهسوی چنبر آورد
💡 کف ابرها، سوی بحرش دراز سر قطره ها، بر زمین نیاز
💡 اوژن اوین فرانسوی میگوید ساکنان سلسله جبال غربی و جنوبی کردها لرها و بلوچها نمونههایی از نژاد خالص ایرانی هستند که کاملاً دست نخورده ماندهاند. (اربابی۶۱:۱۳۸۷) کلنل دیمز از طریق علمی بررسی میکند و میگوید جمجمه بلوچ از نوع پهن سران ایرانی است حال آنکه عرب و هندی از نوع دراز سران است و اگر خصوصیات مغزی و جسمی بلوچ را در نظر بگیریم باید او را نژاد ایرانی و مانند سایر مردم فلات ایران بدانیم.
💡 به یک سر چو آدم به بالا دراز سر دیگرش سگ به دندان گراز
💡 این رگ از نزدیکی بخش پشتی سرخرگ کاروتید بیرونی آغاز میشود و بهصورت بالارو و عمودی میان سرخرگ کاروتید درونی و کنار حلق، به زیر سطح پایه جمجمه و ماهیچه دراز سر میرسد.
💡 برو نیز بگذشت سال دراز سر تاجور اندر آمد به گاز