لغت نامه دهخدا
خویش و تبار. [ خوی / خی ش ُ ت َ ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب ) قوم و خویش. منسوبان. نزدیکان. عشیرة:
ز کین و مهرش چون خلق ساعة اندر ملک
همی فزاید خویش و تبار آتش و آب.ابوالفرج رونی.
خویش و تبار. [ خوی / خی ش ُ ت َ ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب ) قوم و خویش. منسوبان. نزدیکان. عشیرة:
ز کین و مهرش چون خلق ساعة اندر ملک
همی فزاید خویش و تبار آتش و آب.ابوالفرج رونی.
قوم و خویش منسوبان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خویش و تبار او شده از پیش او شهید فرد و وحید مانده در آن موضع بلا
💡 کز آن پس که بر وی بگریند زار به هم باز گویند خویش و تبار
💡 هر کراهست حسب گر نسبی نیست چه باک بیهنر را چه شرف از نسب خویش و تبار
💡 چون زن و فرزند رفت فاتحه بر خوان یکسره خویش و تبار و صهر و ختن را
💡 خویشت او بس، ز دیگران به کنار چون مجرد شوی ز خویش و تبار
💡 تا شوی آواره از شهر و دیار تا شوی بیگانه از خویش و تبار