خون ریزش

لغت نامه دهخدا

خون ریزش. [ زِ ] ( اِمص مرکب ) خون ریزی. سفک دماء. ( یادداشت بخط مؤلف ):
مالی بزرگ فرمود تا صدقه بدادند که بیخون ریزش صلح افتاد. ( تاریخ بیهقی ). لشکرش گفتند این چیزی است که اومی داند بی رنج و خون ریزش رنج اسکندر از ما بردارد. ( اسکندرنامه نسخه سعید نفیسی ). و اگر حسام الدین دعوی می کند که این احوال [ سیاه و تاریک شدن عالم ] بر خون ریزش آل عباس مترتب میشود غلط است. ( از حبیب السیر ج 2 ص 36 ).

فرهنگ فارسی

خون ریزی سفک دمائ

جمله سازی با خون ریزش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 انفعال باطن خاموش دارد بوی خون ریزش صهباست هر جا شیشه می‌گردد نگون

💡 آه از آن رخسار مریخی خون ریزش مرا آه از آن ترکانه چشم کافر یغماییی

💡 یکی تلقین بلبل را دویم آرایش گل را سیم خون ریزش مل را چهارم خفتن کیهان

💡 بی روی تودر مردمک دیدهٔ من خون ریزش را سپر بر آب افکنده

💡 خون ریزش افکند گهر و تیغ را بهم چون او بخبث تیغ زبانرا فسان کند

پرچم ایران یعنی چه؟
پرچم ایران یعنی چه؟
گواد یعنی چه؟
گواد یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز