خوشگوی
مترادفها
خوشسخن، شیرینسخن، خوشبیان
متضادها
بدگوی، تلخگوی
لغت نامه دهخدا
خوشگوی. [ خوَش ْ / خُش ْ ] ( نف مرکب ) خوش سخن. خوش زبان. خوشگو: و چون سخن گوید خوش سخن و خوشگوی و خوش زبان و خوش آواز باشد. ( ترجمه طبری بلعمی ).
تا ز بر سرو کند گفتگوی
بلبل خوشگوی به آواز زار.منوچهری.تو بدو گوی که ای بلبل خوشگوی میاز.منوچهری.کاحسنت زهی ندیم خوشگوی
آزادترین نسیم خوشبوی.نظامی.عشرت خوش است و بر طرف جوی خوشتراست
می بر سماع بلبل خوشگوی خوشتر است.سعدی ( بدایع ).ای گل خوشبوی من یاد کنی بعد ازین
سعدی بیچاره بود بلبل خوشگوی من.سعدی ( بدایع ).خاک شیراز همیشه گل خوشبوی دهد
لاجرم بلبل خوشگوی دگر بازآید.سعدی.مردی ظریف و خوشگوی بود. ( ترجمه محاسن اصفهان ).
دلم از پرده بشد حافظ خوشگوی کجاست
تا بقول و غزلش ساز نوایی بکنیم.حافظ.
فرهنگ فارسی
خوش سخن خوش زبان
( خوشگو ی ) ( صفت ) ۱ - خوش زبان خوش کلام. ۲ - فصیح زبان آور.
جمله سازی با خوشگوی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کمال واعظ خوشگوی ما زبانگ و خروش چو شد خموش نگه دار گو همین پرده
💡 ای گل خوش بوی من یاد کنی بعد از این سعدی بیچاره بود بلبل خوشگوی من
💡 عشرت خوش است و بر طرف جوی خوشترست می بر سماع بلبل خوشگوی خوشترست
💡 چوبس خوشگوی باشد بلبل مست ناستد بر سر یک شاخ پیوست
💡 جوانی گفت با محبوب خوشگوی که چون بینی هوا خواه تو یارم
💡 تا چند مخالف زنی ای مطرب خوشگوی در پرده ی عشّاق