لغت نامه دهخدا
خودتاب. [ خوَدْ / خُدْ ] ( نف مرکب ) بدور خود پیچ خورنده بی تاب دادن. آنچه بخود می پیچد بدون آنکه آنرا تاب دهند.
خودتاب. [ خوَدْ / خُدْ ] ( نف مرکب ) بدور خود پیچ خورنده بی تاب دادن. آنچه بخود می پیچد بدون آنکه آنرا تاب دهند.
بدور خود پیچ خورنده بی تاب دادن آنچه بخود می پیچد بدون آنکه آنرا تاب دهند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 که با توست با او بد اندر نبرد نداری تو خود تاب مردان مرد
💡 عنان عزم سوی مخلصان خود تابی شود ایاز تو از راه بندگی محمود
💡 سپهر معرفت را طلعت وی نیز اعظم ز نور چهر خود تابان نموه ماه تابان را
💡 رواست در بَر اگر میتَپَد کبوترِ دل که دید در رهِ خود تاب و پیچِ دام و نشد
💡 گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم