لغت نامه دهخدا
خنجرکش. [ خ َ ج َ ک َ / ک ِ] ( نف مرکب ) آنکه خنجر کشد. خنجرکشنده:
کجا رای پیران لشکرکشش
کجا گشته آن ترک خنجرکشش.حافظ.
خنجرکش. [ خ َ ج َ ک َ / ک ِ] ( نف مرکب ) آنکه خنجر کشد. خنجرکشنده:
کجا رای پیران لشکرکشش
کجا گشته آن ترک خنجرکشش.حافظ.
خنجر زن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 این چه غمزه است که چشم تو ز بیباکی او مست و خنجر کش و عاشق کش مردم فکنست
💡 خنجر کش و بازم کش تا باز رهم زین غم ور زانکه بود، جانا، هر چند وبال تو
💡 هفت عضو آسمان از حمله خنجر کشان مرتعش چون برگ بید از جنبش باد سحر
💡 مستی کنی بهانه و، خنجر کشی ز کین سازی ز خون «ترکی» مسکین نگار، دست
💡 بروز معرکه خنجر کشان قلب سپاهت به حمله گرد ز تن ها بر آورند به تنها
💡 بگاه رزم او بوسد زمین بهرام خنجر کش بیاد بزم او نوشد قدح ناهید بربط زن