خستگان

لغت نامه دهخدا

خستگان. [ خ َ ت َ / ت ِ ] ( اِ ) ج ِ خسته بمعنی درمانده. || مجروحان. آزردگان:
بگرد اندرون تیر چون ژاله بود
همه دشت از آن خستگان ناله بود.فردوسی.خاص نوالش نفس خستگان
پیک روانش قدم بستگان.نظامی.از درون خستگان اندیشه کن.سعدی.

فرهنگ فارسی

جمع خسته بمعنی درمانده یا مجروحان

جمله سازی با خستگان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 رخت عاشقان را نظر می‌پذیرد لبت خستگان را شکر می‌پذیرد

💡 به حال زار جگر خستگان بازاری چه التفات بود حضرت سلاطین را

💡 چو زیر بام تو آیند خستگان فراق بآب دیده بشویند سربسر دیوار

💡 خستگان را که طلب باشد و قوت نبود گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

💡 خستگان را به پرسشی دریاب بیدلان را به وعده‌ای بنواز

اوبی یعنی چه؟
اوبی یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز