لغت نامه دهخدا
خروز. [ خ ُ ] ( اِ )خروس. خروه. خرو. ( یادداشت بخط مؤلف ):
آن پسر پاره دوز شب همه شب تا بروز
بانگ کند چون خروز ( ( اسکی پاپوج کیمده وار ) ).مولوی.
خروز. [ خ ُ] ( ع اِ ) علامت در روی زرع که تقسیم می کند آنرا بنصف و ربع و غیره. || درز مابین تخته های کشتی که از میان آنها آب تراوش کند. ( از ناظم الاطباء ).