لغت نامه دهخدا
خردمغز. [ خ ُ م َ ] ( اِ مرکب ) مُخَیخ. رجوع به مخیخ شود. || ( ص مرکب ) دارای مغز کوچک.
خردمغز. [ خ ُ م َ ] ( اِ مرکب ) مُخَیخ. رجوع به مخیخ شود. || ( ص مرکب ) دارای مغز کوچک.
مخیخ
💡 ز پیش تیغ اجل میشو و سپر بفکن به زخم گرز خرد مغز آرزو بشکن
💡 الا ای خرد مغز سخن دلت برگسل زین سرای کهن
💡 در دو جهان غیر یار نیست ولی چون کنم چشم خرد مغز را مینگرد پوست پوست
💡 گفت این کنده بپا از چه نهی مگرت شد ز خرد مغز تهی