لغت نامه دهخدا
خرامانی. [ خ ِ ] ( حامص ) تبختر. ( ناظم الاطباء ).
خرامانی. [ خ ِ ] ( حامص ) تبختر. ( ناظم الاطباء ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خوش خرامانی که زیر پا نکردندی نگاه همچو نقش پا سراسر محو جولان تواند
💡 ای دوست، بگو باری تا: عزم کجا داری؟ سرمست و خرامانی انگیز بلا داری
💡 خیالت همچو سلطانی شد اندر دل خرامانی چنانک آید سلیمانی درون مسجد اقصی
💡 کند آکنده از رشک رخش گل را به خون دل کند شرمنده طاووس چمن را از خرامانی
💡 به سیر سرو بستانم چه حاجت از این سرو خرامانی که دارم